![]() |
![]() |
|
| دست بی رحم سرنوشت عشقم و از دلم ربود |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 10:51 توسط سهیلا |
|
|
در ازدحام مبهم رنگها بر بال خيال نشسته ام و تو را می بينم ، تو را که بالاتر از تمام ابرها و ستاره هايی. تو از خاک نيستی ، تو از جنس دريا و آسمانی، تو را از صبح، شبنم و مهتاب آفريده اند. در ماه عشق امشب برايت شيرين ترين آوازها را می خوانم به ياد باران نگاهت و شهد شعرهايت. روزی خواهی آمد و من غم هايم را به باد خواهم داد کلبه ای خواهم ساخت رو به ساحل خوشبختی روزی خواهی آمد و با تو کتاب زندگی را ورق خواهم زد بيا و مرهمی باش بر زخم های دلم نام تو را در قاب سبز وجودم نوشته ام و آن را در لحظه های بی قراری زمزمه می کنم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 16:41 توسط سهیلا |
|
|
خداوندا نمی دانم و لیكن من نمیدانم می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد. دلی بی آب و گل دارم
ديرگاهيست که تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است باز هم قسمت غم ها شده ام دگر آئينه ز من با خبر است که اسير شب يلدا شده ام من که بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنيد تا نبينم که چه تنها شده ام . . .
آفریده شدم تا تنهاییامو باور نکنم چون از من به من نزدیکتر، تویی منم به این بودنت همیشه دلخوش بودم حالا نشونه هات هست اما تو از من دوری گله از تو جایز نیست! باید چه کرد ؟! من بازم سکوت می کنم.......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:30 توسط سهیلا |
|
|
یه وقتهایی دعا میکنم بارون بیاد بارونی که همه چیرو بشوره و بره بارونی خدایی دیروز تو هواپیما که بودم از بالای ابرها حرکت میکردیم باورم نمیشد که اینها فقط بخار اب باشه میگفتم همه حرف های توی کتابها دروغه میشه رو ابرها راه رفت میشه جز از ابرها شد اخه میدونی ابر بودن هم عالمی داره انقدر به ابرها نگاه کردم که چشمام دیگه چیزی جز سفیدی و پاکی ابرها نمیدید به آسمان نگاه کن من ابرم اون بالا بلاای سر تو هستم و خواهم بود گاهی شاد وسرزنده به رنگ آبی گاهی غمگین و گریان به رنگ سیاه ولی هستم وقتی گریه هام تموم بشه باز آبی میشم برات دنیا رو رنگ میکنم با رنگین کمان همیشه به یادم باش همیشه به یادت هستم
فریاد می زنم برای پاسخ فریادم تو را جستم ولی نیافتم تو کجایی عشق بی عاشق من تنها پناه دل بي كس من فقط گوشه اي دنج است براي گريستن
گوشه اي كه با يأس و نا اميدي به آينده اي نگاه مي كنم كه تو در آن نيستي دوباره چگونه مي توانم دل را گول بزنم و بگويم او هست تو نمي بينيش دوباره چگونه بگويم در پرتو تنهايم نور توست كه راه را برايم مي گشايد خسته ام از دروغ ،خسته ام از روزهاي تكراري ، خسته ام از آنكه مي گويد دوستت دارم . ولي براي اثباتش هيچ نكرد و دروغ گفت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 11:4 توسط سهیلا |
|
|
چه شرم آور بود که گلهای گلدان اتاقم آب نمی خوردند تا بمیرند آنها هم از بی روحی زندگیم گریزان شده بودند چه شرم آور بود آن زمان که میان تمام داستان اتاقم زانو زدم و گفتم من شرمسارم و همه بی تفاوت به من و کلامم به نابودی خود دست می زدند شرمم می آید که گویم دستانم به سوی چشمانم هدایت شدند و بارانی نیامد و وجدانم نوای بی عاری سر داد آنگاه بود که فهمیدم بی رگترین آدم روی زمینم آری دلیل این هم حادثه من بودم و چه شرم آور که در برابر اشیاء هم خریدار نداشته باشی دیگر نه چمدانی دارم که لباسهای ژولیده ام را جمع کنم و نه جایی که تن بی خاصیتم را در آن پناه دهم و نه وجدانی دارم که به خود آیم تا همگان مرا ببخشند می دانم تو می خوانی مرا تو راه را نشانم بده
دلتنگی های شبانه ار گريه كنم نه براي تو براي عشقي كه مرده است. بگذار گريه كنم نه براي تو براي صداقت، كه كم رنگ شده است. بگذار گريه كنم نه براي تو براي غم ها كه يكنواخت شده اند. بگذار گريه كنم نه براي تو براي آرزو ها كه از بين رفته اند. بگذار گريه كنم نه براي تو براي محبت ها كه ساكت شده اند. بگذار گريه كنم نه براي تو براي آدميان كه بي تفاوت شده اند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:24 توسط سهیلا |
|
|
دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم.... رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن....... حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني.... ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من.... براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم... آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم... دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو.... اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم دو خط موازی یادگار درس های دبستانمان هستند. دو خطی که با هم تعریف می شدند و با هم معنا میشدند! صدای معلم هنوز در گوشم هست که هر وقت آن را می کشید سریع میگفت:دوخط موازی هیچگاه همدیگر را قطع نمی کنند!هیچگاه به هم نمیرسند. اما هربار که از مدرسه بر می گشتیم دو خط کنار خیابان را میدیدم دو خط موازی که دور دستها در انتهای خیابان به هم میرسیدند!!! بزرگتر که شدیم –روزهای دبیرستان- و معلمی که گفت: دو خط موازی در بینهایت همدیگر را قطع می کنند. این دو خط ممکنه که ما و آرزو هامون باشه ما و یه هدف ما و.. هرچند ممکنه دوردست ها باشه اما مهم اینه که به اون می رسیم. زمان و مکان هرکاری باید فرا برسه تا رخ بده. مکان و نحوه رسیدن به اون ارتباط مستقیم با تلاش و باور و توکل ما داره. جمله ای که همیشه میخونم اینه که یه روزی یه جایی یه کسی یه جوری یه چیزی صبر داشته باش صبر. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 11:17 توسط سهیلا |
|
|
رفتی حالا به کی بگم:
خیلی دلم تنگه برات می خوام یه بار ببینمت ..... سر بذارم رو شونه هات
دوست داشتم با گلای سرخ می اومدم به دیدنت
نه اینکه با رخت سیاه ... چشمای سرخ ببیننم گل و پر پر میکنم سر مزارت تا ابد بارونیه چشمای یارت... پاییز غریب و بی رحم... اون همه برگ مگه کم بود؟ گل من رو چرا چیدی؟ گل من دنیای من بود... گل من دنیای من بود گلمو ازم گزفتی... تک و تنهام زیر بارون حالا که نیستی کنارم... میذارم سر به بیابون هنوزم بارون می باره تو میای انگار کنارم! خودت هم بهتر میدونی مثل بارون من می بارم پاییز غریب وبی رحم....... اون همه برگ مگه کم بود؟ گل من رو چرا چیدی؟
گل من دنیای من بود...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 9:5 توسط سهیلا |
|
|
يک بار دختري حين صحبت با پسري که عاشقش بود ازش پرسيد چرا دوستم داري ؟ واسه چي عاشقمي؟پسر گفت :دليلشو نميدونم ...اما واقعا دوستت دارم دختر:تو هيچ دليلي رو نميتوني عنوان کني... پس چطور دوستم داري؟چطور ميتوني بگي عاشقمي؟ من جدا دليلشو نميدونم اما ميتونم بهت ثابت کنم .دختر:ثابت کني!نه من دليلتو ميخام .پسر:باشه ...باشه...ميگم...چون تو خوشگلي"صدات گرم و خواستنيه "هميشه بهم اهميت ميدي"دوست داشتني هستي"به خاطر لبخندت .دختر از جواب اون خيلي راضي و قانع شد .متاسفانه چند روز بعد اون دختر تصادف وحشتناکي کردو مرد...... پسرنامه اي کنارش گذاشت با اين مضمون :عزيزم گفتم،بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا که نميتوني حرف بزني،ميتوني؟ نه!پس من ديگه نميتونم عاشقت بمونم گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت کردن هات دوستت دارم اما حالا که نميتوني برام اونجوري باشي ،پس منم نميتونم دوست داشته باشم. گفتم واسه لبخندات،براي حرکاتت عاشقتم اما حالا نه ميتوني بخندي نه حرکت کني پس منم نميتونم عاشقت باشم اگه عشق هميشه يه دليل ميخوادمثل همين الان پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره عشق دليل ميخواد؟! نه!معلومه که نه! پس من هنوز هم عاشقتم! عشق واقعي هيچوقت نمي ميره اين هوس است که کمتر و کمتر ميشه و از بين ميره عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم ولي عشق کامل و پخته ميگه :بهت نياز دارم چون دوستت دارم سرنوشت تعيين ميکنه که چه شخصي تو زندگيت واردبشه اما قلب حکم ميکنه که چه شخصي در قلبت بمونه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 8:24 توسط سهیلا |
|
|
برای او ... که نمی داند با دلم چه کرد و باز هم سکوت وباز هم نگاه و باز هم دلی شکست کسی صدای ناله ی دل مرا شنید؟
شبي تاريک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از هميشه... نااميد از فردايي روشن... بازم نقش چشمات در خيالم... تنها جايي که با همه بي قراريهام احساس آرامش ميکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم ديونه... آخه چرا اين نفسام تلخه واسم؟ اي کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خويش مي گرفت و اين روح خسته را به آسمونا ميبرد... روي قبرم بنويسيد....
بنويسيد که يک مرغ مهاجر بوده است ...... بنويسيد زمين کوچه ي سرگردانيست ..... او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ...... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست ...... در رثايم بنويسد که شاعر بوده است ....... بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ...... کسي از طايفه ي شعر معاصر بوده است ...... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ...... بنويسيد در اين مرحله کافر بوده است ...... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد ...... روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است........ .که عاشق بودم..... هيچ وقت عاشق اهل زمين نشيد....... اين نصيحت من قبل از مردنمه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 8:17 توسط سهیلا |
|
|
نميدوني خاطر تو واسه من چقدر عزيزه عشق تو ، ياد تو ، اسم تو خاطره شد
ای تو که دوری ولی نزدیک رویای منی
خیلی وقته نمیای به خواب من سر بزنی
بی تو همسایه شدم با همه ی خاطره ها
نگو فاصله یه دنیاس میون دستای ما
تو کدوم محله داری قدمات و می شماری
تو کدوم پس کوچه آغوش من و کم میاری
تو خیابون،زیر بارون جای من رو خالی کن
وقتی چشمات میشه گریون جای من رو خالی کن
جای تو خالیه این جا توی این اتاق سرد
در به در شه این دلی که من و عاشق تو کرد
وای از این خاطره هایی که عذاب من شدن
از کدوم گریه میشه به خواب خوب تو رسید
تو کدوم ترانه میشه صدای پاتو شنید
تو خیابون،زیر بارون جای من رو خالی کن
وقتی چشمات میشه گریون جای من رو خالی کن
امروز ۲۴ شهریور .جسیم امروز درست ۱۰ ماه که رفتی به خواب ولی هنوز به تو فکر میکنم دلم به حدی برات تنگ شده که نمی دونم چی بگم اونقدرم فاصله بینمون زیاده که به راحتی حتی نمیتونم بیام سر خاکت می بینی سهیلات چی میکشه؟ من نمیتونم بیام تو که میتونی بیای به خوابم پس چرا نمی یای؟ اگه بدونی چقد دوست دارم ببینمت .کاش میدونستی جسیم کاش میدونستی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 10:45 توسط سهیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ای تو که دوری ولی نزدیک رویای منی
خیلی وقته نمیای به خواب من سر بزنی بی تو همسایه شدم با همه ی خاطره ها نگو فاصله یه دنیاس میون دستای ما تو کدوم محله داری قدمات و می شماری تو کدوم پس کوچه آغوش من و کم میاری تو خیابون،زیر بارون جای من رو خالی کن وقتی چشمات میشه گریون جای من رو خالی کن |
| پیوندهای روزانه |
|
عشق حقيقي SMS خاطرات من عاشق خوب دل تعطیل شده دنیا رسم نا جوانمردیست باران مندرس کوچه ی دل خاکستری سهم من اینست آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
هوای با تو بودن هوای با تو بودن نکنه بری |
| پیوندها |
|
میمیرم برات سایت نیک صالحی سایت آیسودا وبلاگ آقای رئیس جمهور |
|
RSS
|
|